راز دوستی در صدر قرار دادن
عشق خداوند است.
راز دوستی در قسمت کردن شادیها با دیگران است.
راز دوستی در دوست داشتن بیقید و شرط دیگران است.
راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است نسبت به دیگران آزاده رفتار کن.
راز دوستی در این است که نیازهای دیگران را مقدم بر نیازهای خودت
بدانی.
راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن
کنی.
راز دوستی در این است که تغییر حالات خود را با خوشرویی و حسن نیت
بپذیری.
راز دوستی در محترم شمردن است. به حقوق و دیدگاههای دوستت احترام
بگذار .
راز دوستی در این است که هنگام صحبت با دوستان حواست کاملا جمع آنها
باشد.
راز دوستی در این است که روابط خود با دوستانت را به روابطی استثنایی
تبدیل کنی.
راز دوستی در این است که با موهبت دوستی عشق به خداوند را در خودت
ایجاد کنی
گاوبازی، ورزش سنتی اسپانیا که با
گذشت قرن ها در این کشور و مناطق تحت استعمار آن، همچنان جریان
دارد، نبردی نابرابر میان گاوبازان (ماتادورها) و گاوهای نری که
فرجامی جز مرگ برای گاو نگون بخت در پایان مسابقه ندارند، مرگی
خونین و زجراور. خشونت بیش از حد موجود در این مسابقه موجب شده است
تا گروه های هوادار محیط زیست و حیوانات، بارها در اعتراض به آن
تجمع کنند اما در مقابل، هیجان مسابقه، قدمت بسیار و از همه
مهمتر، نقش آن در جذب گردشگر برای کشورهایی مانند اسپانیا باعث
گشته که مخالفان گاوبازی نتوانند تاکنون ره به جایی ببرند.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، اهمیت این مسابقه برای مردم این مناطق
تا آنجا است که حتی برخی از نویسندگان و چهره های سرشناس اسپانیا و
امریکای لاتین از جمله «ماریو بارگاس یوسا» (نویسنده فقید و معروف)
و «پاز وگا» (بازیگر مشهور تئاتر و سینما) در چند سال پیش در
نامهای خواستار ثبت مراسم «گاوبازی» به عنوان میراث ملی کشور
اسپانیا در سازمان یونسکو شده اند.
سایت خبری «تازه» در گزارشی این مسئله را طرح و به نقد کشیده است.
تاریخچه
گاوبازی:
پیشینه تاریخی میدان گاو بازی نیز به سیرک رم باستان باز می گردد.
با این وجود، به نظر می رسد که در دوره های خیلی قدیمی تر این سنت
اوج گرفته باشد تا به آنجا که اقوام «سلتیبریک» در معابد شان ذبح
گاوهای وحشی را جشن می گرفتند و این کار را به افتخار خدایانشان
انجام می دادند. امروزه در استان «سریا» نزدیک نومانسیا در
اسپانیا، هنوز هم بقایای معبدی که اینگونه مراسم در آن برگزار می
شد، وجود دارد. اما در مجموع تحول و تکامل مسابقات گاوبازی در
اسپانیا، از تاریخی ویژه برخوردار است و در کل می توان گذار از
چهار مرحله دگرگونی را برای این هنر برشمرد:
نخستین مرحله، دوره ای است که به شکارچیان گاوهای وحشی اختصاص
دارد. گفته می شود در قرن یازدهم «السید قهرمان»، گاوهای وحشی را
شکار می کرد و در دوئل ها و مسابقات اعراب، حضوری فعال داشت.
دومین مرحله، از اواخر قرن یازدهم
آغاز شد. در این دوره شاهد ظهور نخستین «ماتادورها» هستیم. در پاره
ای از مسابقات، کشتن گاو توسط ابزاری چون تیر، نیزه، چاقو و چنگک
انجام می شد. شاید این زورآزماییها نخستین فرم شناخته شده از
گاوبازی به عنوان یک نمایش عمومی باشد.
سومین مرحله، می تواند نتیجه قوانین سخت پادشاه «آلفونسو» علیه
ماتادورها باشد. اعمال این قیود، احتمالا منجر به پیدایش گاوبازی
آقا منشانه شده است. پادشاه آلفونسو تنها به کسانی اجازه نبرد می
داد که قصدشان از رویارویی با این حیوانات وحشی، اثبات قدر و منزلت
اجتماعی شان بود. به همین دلیل نجیب زادگان سوار بر اسب، گاو را
مجروح می کردند. مع الوصف، رسوم نجیب زادگان گذشته منجر به پیدایش
«نیزه داران» امروزی در اسپانیای فعلی شده است؛ کسانی که در
مسابقات امروز با لباس سیاه و کلاهی از پوست بز، مغرورانه سوار بر
اسب، در میدان ظاهر می شوند. اسب ها از بهترین نژاد انتخاب می شوند
و تعلیم این حیوان بیش ازده سال زمان می برد.
چهارمین مرحله، زمانی است که گاوبازی حرفه ای، شکل یک نمایش عمومی
را به خود می گیرد. در قرن هجدهم، خالقین این شیوه از نبرد، عموما
از طبقات پایین اجتماع بودند.
نکته تاریخی جالب در این مورد این است که مسابقه گاوبازی در ساعت
پنج یا شش عصر برگزار می شود، یعنی هنگامی که نیمی از میدان در
روشنایی و نیم دیگر در سایه قرار دارد. لباسی که گاوباز به تن دارد
«جامه روشنایی» نام دارد که می تواند به معنای نیک بودن گاو باز
باشد و گاو غالبا به رنگ سیاه است، رنگی که به شر نسبت داده می
شود.
اینگونه تصور می شود که پرورش گاو در اسپانیا، مستقل از تاثیرات
سایر نقاط جهان بوده است. از قرن ها پیش در جزیره ایبریا (شامل
اسپانیا، پرتغال و آندورای کنونی) گاو مورد پرستش انسان بود. با
مشاهده غار
Altamira در نزدیکی شهر «سان تاندر» می توان نقوشی از این
حیوانات باشکوه که احتمالا نیای گاوهای وحشی امروزی هستند، دید.
مورخان نشان می دهند که مراسم کشتن و مرگ گاو، فرصتی برای جشن و
سرور مردم بوده است.درجشن های عروسی، مراسم گاوبازی ترتیب داده می
شد، زیرا معتقد بودند که گاو، به زوج جوان برکت و نعمت عطا می کند.
خدنگ های خاردار توسط عروس با کاغذهای رنگی تزیین می شد تا بعد در
طول مسابقه در پشت گردن گاو فرو نشانده شوند. شاید امروزه، علت
استفاده از این خدنگ ها از همین رسم نشات گرفته باشد.
شیوه انجام
مراسم:
این مسابقه تشریفات خاص خود دارد. کل مراسم در سه مرحله انجام می
شود که آغاز هر مرحله با طنین صدای شیپورچی که در شیپور خود می
دمد، آغاز می شود. ابتدا اعضای گروه در نمایشی باشکوه وارد میدان
می شوند و از جلوی تماشاگران رژه می روند، رژه ای که با همراهی
گروه موسیقی شکوه خاصی نیز خواهد داشت. در ابتدای مراسم یکی از
پیرترین ماتادورهای حاضر در مراسم به همراه ماتادور جوان به وسط
میدان می رود تا آغاز مسابقه را اعلام نماید.
یک روز مسابقه گاوبازی را می توان
به سه بخش اصلی تقسیم نتمود که عبارتند از: اولین بخش به «پیکادور»
(پیکادور شخصی است که با استفاده از نیزه پشت گردن گاو را مجروح می
کند) اختصاص دارد. آنها چشم اسب را می بندند تا گاو را نبیند.
پهلوهای اسب به وسیله یک پوشش زره مانند به نام «Peto» که شبیه
دامن است، محافظت می شود. پیکادور از نیزه ای ضخیم که سر آن تیز
است، استفاده می کند و با استفاده از این سلاح بخش فوقانی پشت گردن
گاو مجروح می شود. هدف پیکادور تغییر شرایط فیزیکی گاو و تضعیف
قوای اوست، بدون اینکه گاو کاملا مجروح شود. پس از آنکه گاو به حد
لازم مجروح شد، یک گاوباز به حیوان نزدیک می شود و با انجام یک
حرکت خاص، توجه گاو را به سمت دیگری معطوف می کند تا پیکادور
بتواند از میدان خارج شود. صدای شیپورها تغییر مرحله بازی را اعلام
می کند. بخش دوم با نمایش گاوبازها آغاز می شود. خدنگ های خاردار،
چوب های بلند و نازک مزین به نوارهای کاغذ رنگی هستند که سر تیز و
خمیده دارند. استفاده از خدنگ ها به منظور تضعیف عضلات گردن گاو
است که در تسهیل انجام مرحله بعدی، اهمیت بسزایی دارد. آخرین بخش
«Faena» نام دارد که توسط ماتادور انجام می شود. ماتادور کلاه به
دست وارد مرکز میدان می شود تا حرکتی را که به معنای به «سلامتی
مرگ گاو» است انجام دهد. او می تواند مرگ گاو رابه شخص عالی مقام
مسابقه، یک فرد خاص و یابه تمام جمعیت پیشکش کند!
واکنش ها به
این مسابقه:
اما امروزه گاوبازی شیوه ای است که در آن به اعتراف بسیاری از مردم
اسپانیا سلاخی و قصابی حیوانات باشکوه جلوه داده می شود. در این
شیوه غیر انسانی و وحشیانه، یک حیوان قربانی می شود تا انسان ها
سرگرم شوند. براساس آمار محبوبیت گاوبازی در اسپانیا در سال های
اخیر فوق العاده کاهش یافته است. در همین زمینه در نظرسنجی موسسه
گالوپ در سال 1971حدود 55 درصد از مردم اسپانیا خواستار ادامه
برنامه های گاوبازی شده بودند اما در سال 2010 این رقم به 27درصد
کاهش یافته بود. همچنین امروزه در برخی شهرهای اسپانیا گاوبازی
انجام نمی شود. بارسلون و کاتالونیا آخرین شهر از این دسته است که
از امسال اجرای مراسم گاوبازی را ممنوع کرده است، دو میدان اصلی
گاوبازی شهر بارسلون نیز به موزه و یک مجموعه فروشگاهی مدرن بدل
خواهند شد.
سلام دوستم
دوست یعنی اون جمله های ساده
و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه.
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه
دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه.
دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه.
دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش ...
دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من، یه قدم تو ... اما بدون شمارش و
حساب و کتاب.
دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده.
دکتر علی شریعتی مینویسد:
قرآن، من
شرمنده توام،
اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند
میشود
همه از هم می پرسند - چه کسی مرده است؟
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا فقط تو را برای مردگان ما نازل
کرده است
قرآن، من
شرمنده توام،
اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام
یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته ، یکی ذوق می کند که تو
را با طلا نوشته ، یکی ذوق می کند که تو را فرش کرده
یکی به خود می بالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده ، و
...... آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن، من
شرمنده توام،
اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند
آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می
نشینند
اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند ، مستمعین فریاد می زنند ”
احسنت ....! ” گویی مسابقه نفس است
قرآن، من
شرمنده توام،
اگر به یک فستیوال مبدل شده ای
حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو از آخر به اول ، این یک
معرفت است یا یک رکورد گیری ؟
ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند ، حفظشان کنی، تا این چنین تو
را اسباب مسابقات هوش نکنند
خوشا
به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو.
آنان که، وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند، گویی که قرآن
همین الان به ایشان نازل شده است
آن چه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیده ایم
آیا فکر میکنید این روابط ریاضی تصادفی است ؟
اگر اینطور فکر کنید خیلی بی انصافی کردهاید و خواستهاید با کمال بی انصافی این حقیقت بزرگ را
که قرآن کلام خدا است و نه تنها کار محمد (ص) و تمام مردم آن زمان نیست،
بلکه حتی مردم این زمان هم با وجود کامپیوتر نمیتوانند چهار کلمه پیدا کنند که اینهمه روابط ریاضی داشته باشد.
چون بیشتر این روابط باید در قالب 1?2?3?4? = 19 X … باشد.
یعنی بجای علامت سؤال پس از شماره ترتیب باید عدد خاص آن چهار کلمه وجود داشته باشد.
مطابق محاسبهای که با کامپیوتر شده، احتمال مرحله 2، برابر یک در 189753 میباشد
و احتمال مرحله 2 و 4، کمتر از یک در 36 میلیارد میباشد
و احتمال مرحله 2 و 4 و 5، کمتر از یک در 6.832 کاترلیون میباشد.
در نتیجه احتمال تصادفی بودن این 19 رابطه تقریباً صفر یعنی محال است.
اندکی فکر کنید و منصفانه قضاوت کنید که آیا محاسبه این روابط کار مردم 14 قرن پیش عربستان است؟ چه رسد به یک شخص.
آیا این روابط نشان دهنده یک وجود بسیار بسیار دانا و حسابگر که خدا باشد نیست و پیامبری محمد (ص) و الهی بودن قرآن را نشان نمیدهد؟
حالا که معلوم شد قرآن واقعاً کلام خدا است،
آن را با دقت هر چه بیشتر بخوانید و در آیات آن اندیشه و فکر کنید تا راه درست زندگی را پیدا کنید.
و چند معجزه دیگر
کلمه اسم 19 بار در قرآن آمده است
· کلمه (الله) بدون حساب الله که در ”بسم الله الرحمن الرحیم“ اول سورهها است، 2698 بار یعنی 19 X 142بار آمده است.
· کلمه (الرحمن) که یکی از صفات انحصاری خدا است، 57 بار یعنی 19 X 3 بار
· و کلمه (رحیم) که بصورت صفت خداوند آمده 114 بار یعنی19 X 6 بار آمده است
(کلمه رحیم 9:128 سوره توبه در مورد صفت پیغمبر اسلام (ص) ذکر شده است، نه در مورد صفت خداوند).
· سوره علق که 5 آیه اول آن اولین آیاتی است که به پیغمبر (ص) نازل شده 19 سوره مانده به آخر قرآن یعنی سوره 96 قرآن است
و 5 آیه اول آن که اولین آیاتی است که بر پیغمبر (ص) نازل شده 19 کلمه دارد و 76 حرف است یعنی19 X 4 = 76
· سوره علق 19 آیه و 285 حرف یعنی 19 X 15 حرف دارد.
· سوره ناس آخرین سوره قرآن (سوره 114) است و 6 آیه دارد یعنی 19 X 6 = 114
· سوره نصر سوره 110 قرآن که بقولی آخرین سورهای است که بر پیغمبر(ص) نازل شده 19 کلمه دارد و آیه اول آن 19 حرف دارد.
· 9 آیه اول سوره قلم سوره 68 قرآن که دومین آیاتی است که به پیغمبر (ص) نازل شده، 38 کلمه دارد که مساوی 19 X 2 میباشد.
· 10 آیه اول سوره مزمل سوره 73 قرآن، سومین آیاتی است که بر پیغمبر (ص) نازل شده که 57 کلمه دارد یعنی57 = 19 X 3
· حرف ”ق“ در سوره ق (سوره 50) و در سوره شوری (سوره 42)
که در حروف مقطعه اول این دو سوره ذکر شده 57 بار تکرار شده است یعنی 19 X 3
در تمام حروف مقطعه قرآن این روابط ریاضی وجود دارد که حدود 200 رابطه است.
· حرف ”ن“ در سوره قلم (سوره 68) 133 بار آمده است یعنی 133 = 19 X 7
· حروف ”ی“ و ”س“ در سوره یس ( سوره 36) 285 بار آمده است یعنی: 285 = 19 X 15
· حرف ”ص“ در سوره اعراف (سوره 7) 97 بار و در سوره مریم (سوره 19) 26 بار
و در سوره ”ص“ (سوره 38) 29 بار آمده که جمع آن در سه سوره (152 = 97+ 26 + 29) می باشد
یعنی: 152 = 19 X 8
در قرآن هفت سوره پیاپی (سوره های 40 تا 46) وجود دارد که با حم "ح" و "م" شروع میشود.
این سورهها با هم روابط ریاضی عجیبی دارند که نامی جز معجزه بر آنها نمیتوان گذاشت.
· اگر تعداد ”ح“ و ”م“ این هفت سوره را جمع کنید عدد 2147 میشود که مساوی است با 19 X 113
و اگر ”ح“ های این هفت سوره را جدا و ”م“ های آنها را جدا جمع کنید و بعد رقمهای بدست آمده را باهم جمع کنید
درست همان عدد 113 بدست میاید.
منظور از رقمها عدد نیست مثلاً رقمهای عدد 380، (3) و (8) و (0)، و رقمهای عدد 64 ، (6) و (4) میباشد.
· در این هفت سوره تعداد ”ح“ و ”م“ بترتیب
· در سوره مؤمن یا غافر (سوره 40) ، 64 و 380،
· در سوره فصلت (سوره 41)، 48 و 276،
· در سوره شوری (سوره 42) ، 53 و 300
· در سوره زخرف (سوره 43) ، 44 و 324
· در سوره دخان (سوره 44) ، 16 و 150
· در سوره جاثیه (سوره 45) ، 31 و 200
· در سوره احقاف (سوره 46) 36 و 225 میباشد.
64 + 380 + 48 + 276 + 53 + 300 + 44 + 324 + 16 + 150 + 31 + 200 + 36 + 225 = 2147
= 19 X 113
حالا اگر رقمهای این اعداد را با هم جمع کنیم:
6+4+3+8+0+4+8+2+7+6+5+3+3+0+0+4+4+3+
2+4+1+6+1+5+0+3+1+2+0+0+3+6+2+2+5 =113
می بینیم حاصل جمع این رقمها درست 113 یعنی مساوی خارج قسمت 2147 به 19 است.
· حالا اگر همین کار را با سه سوره اول (سوره 40 و 41 و 42) بکنیم باز
می بینیم حاصل جمع ”ح“ و ”م“ های این سورهها را اگر به 19 تقسیم کنیم مساوی حاصل جمع رقمهای ”ح“ و ”م“ این سه سوره میشود.
64 + 380 + 48 + 276 + 53 + 300 = 1121 = 19 X 59
6+4+3+8+0+4+8+2+7+6+5+3+3+0+0 = 59
· حال اگر 4 سوره بعد یعنی سورههای 43 و 44 و 45 و 46 را مورد امتحان قرار دهیم باز همین رابطه بدست می آید.
44 + 324 + 16 + 150 + 31 + 200 + 36 + 225 = 1026 = 19 X 54
4+4+3+2+4+1+6+1+5+0+3+1+2+0+0+3+6+2+2+5 = 54
· حال اگر ”ح“ و ”م“ سه سوره 41 و 42 و 43 را با هم جمع کنیم 1045 میشود
که اگر آنرا تقسیم به 19 کنیم عدد 55 بدست میاید که با حاصل جمع رقمهای ”ح“ و ”م“ مساوی است.
48 + 276 + 53 + 300 + 44 + 324 = 1045 = 19 X 55
4+8+2+7+6+5+3+3+0+0+4+4+3+2+4 = 55
· حال اگر ”ح“ و ”م“ چهار سوره 44 و 45 و 46 و 41 را با هم جمع کنیم عدد 1102 بدست میاید
که خارج قمست آن به 19 عدد 58 بدست میاید که با حاصل جمع رقمهای ”ح“ و ”م“ مساوی است.
16 +150 + 31 + 200 + 36 + 225 + 64 + 380 = 1102 = 19 X 58
1+6+1+5+0+3+1+2+0+0+3+6+2+2+5+6+4+3+8+0 = 58
حالا شما سعی کنید با کامپیوتر 14 رقم دیگر پیدا کنید که چنین خاصیتی داشته باشند.
حالا فکر کنید که اگر بخواهید هفت مقاله بنویسید که ”ح“ها و ”م“ های آن چنین خاصیتی داشته باشند.
چه زمانی باید صرف کرد؟
حالا فکر کنید اگر کسی بخواهد بطور عادی هفت سخنرانی بکند که چنین روابطی در آن وجود داشته باشد، امکان دارد یا نه؟
با توجه به اینکه خداوند در آیه 29:48 سوره عنکبوت به پیغمبر (ص) میفرماید:
" تو قبلاً کتابی نخوانده بودی و با دستت چیزی ننوشته بودی
چون در آن حال کسانی که در صدد باطل ساختن رسالت تو هستند شک میکردند"
یعنی پیغمبر سواد خواندن و نوشتن نداشت.
شما سعی کنید با کامپیوتر 14 رقم دیگر پیدا کنید که چنین حالتی داشته باشد تا بدانید قرآن نمیتوانسته کار پیغمبر بیسواد 14 قرن پیش باشد.
بلکه تمام مردم آن زمان هم نمیتوانستهاند چنین کاری بکنند
و بیائید واقعاً سعی کنید چهار کلمه مثل (بسم الله الرحمن الرحیم) بسازید که 19 رابطه ریاضی در آن باشد.
یا حتی سه رابطه ریاضی از لحاظ حروف ابجد در آن باشد.
البته توجه داشته باشید در آن زمان چرتکه هم وجود نداشته، چه رسد به ماشین حساب و کامپیوتر. منبع سایت http://www.eholyquran.com/Quran/LinksPrime/Miricals2.htm
نمیدانید
کلیدتان را کجا گذاشتهاید؟ در حین کار مرتبا دچار سردرگمی و تردید میشوید
و در حال صحبت کردن با کسی ناگهان به خیالات و رویاهای خود فرو میروید؟
اگر این اتفاق گاهی اوقات میافتد، مساله مهمی نیست؛ اما وقتی از حد
نرمال خارج میشود، مشکلات جدیتر به همراه دارد. این روزها مساله عدم
تمرکز فکری بسیار شایع شده است؛ به طوری که موجی از افراد ۳۰- ۴۰ ساله
به مراکز پزشکی و روانپزشکی مراجعه میکنند و در پی یافتن راهی برای حل
مشکلشان هستند. معمولا در این سنین مشغولیتهای ذهنی افراد بیشتر میشود،
کار، خانه، خانواده و سایر امور و مشکلات مربوط به آنها باعث میشود که
کمتر بتوانند فکر خود را متمرکز کنند؛ اما تمام آنهایی که قرار ملاقاتهایشان
را فراموش میکنند و تمرکز خود را از دست میدهند، دچار اختلال کمتمرکزی
یا ADHD نیستند.
این مساله در اثر عوامل مختلفی ایجاد میشود؛ ولی پنج عامل مهمتر از
بقیه است و باعث میشوند که ذهن بسته و منجمد شود: ازدحام تکنولوژی
کامپیوتر، تلویزیون، تلفن همراه و بسیاری وسایل جدید و امروزی اطرافتان
را پر کردهاند و شما را گیج میکنند. مغز شما مثل یک منشی عمل میکند؛
مرتبا در حال مدیریت زمان و سازماندهی امور است. هر چه تعداد و تنوع
کارهایی که باید انجام دهید بیشتر میشود، تمرکز فکری کاهش مییابد.
نوشتن کارها و برنامهریزی برای انجام آنها، باعث میشود که مشکلاتتان
سبکتر و هموارتر شود. به هنگام کارکردن با تمام این وسایل اوقاتی را
برای استراحت کردن و فراغت در نظر بگیرید. وقتی که عملکرد ذهن مناسب
نباشد، شما میتوانید به طور همزمان چند کار را انجام دهید؛ اما هنگام
انجام کارهای مختلف فکرتان متمرکز نخواهد بود. در صورتی که مشکلتان
جدی و حاد شده است، حتما به پزشک مراجعه کنید
دانلود ویدئو تلاوت قرآن کریم توسط دختر کوچولوی مصری- برائت
برای دانلود کلیک کنید
یک بچه 10 ساله که نه مادرش زنده است و نه پدرش به نام برائَت.
رویداد تکان دهنده ی برائَت که اشک هر کسی رو جاری می کنه و الآن در یکی از بیمارستانهای کشور انگلستان بستری است.
پدر و مادر برائت هر دو اهل کشور مصرند و تنها یک فرزند 10 ساله دارند که در این سن و سال حافظ کل قرآن است. دختری باهوش که حتی در مدرسه معلمانش از زرنگی و هوش این دختر در حیرتند و چند بار به او گفته اند که تو باید در سطح راهنمایی درس بخوانی نه ابتدایی.
پدر و مادر برائت هر دو دکترند و از مصر به کشور عربستان سعودی مهاجرت کرده اند تا در یکی از بیمارستانهای این کشور کار کنند. خانواده ای کاملاً دیندار و پایبند به دین اسلام. جریان از آنجا شروع می شود که مادر برائت به طور اتفاقی احساس ناراحتی زیادی می کند بعد از معاینه و آزمایشات متوجه می شوند که او به بیماری سرطان مبتلا شده است و چون خیلی دیر متوجه این موضوع شده اند بیماری تمام بدن او را گرفته است.
او در فکر این بود که این موضوع را چطور به دخترش بگوید و چگونه می تواند او را ترک کند بعد از فکر کردن زیاد تصمیم گرفت که دخترش را از بیماری کشنده ای که دارد آگاه سازد به همین دلیل به شیوه ای غیر مستقیم بهش گفت: "دختر عزیزم، برائت ما در بهشت همدیگر رو میبینیم و قرآنی که حفظ کردی لازمه هر روز بیایی بیمارستان و برایم بخوانی." برائت منظور مادرش را از حرفهایی که می گفت نمی فهمید.
مادرش خانه را ترک کرد او هر روز وقتی از مدرسه بازمی گشت میرفت بسوی مادرش که برایش قرآن بخواند و عصر با پدرش برمی گشت. بعد از چند روز با پدرش تماس گرفتند که حال همسرش خیلی خراب است، پدرش و برائت باعجله به سوی بیمارستان حرکت میکنند و چون وضعیت، خیلی خطرناکه وقتی دَمِ در بیمارستان می رسند پدرش از ترس اینکه او را با خودش به داخل بیمارستان ببرد و مادرش مرده باشد از او می خواهد که در ماشین بماند و با چشم گریان اتومبیل را ترک و به سوی در بیمارستان باعجله دوید که ناگهان جلوی چشم دخترش یک ماشین با او برخورد می کند و همان جا جانش را از دست داد. برائت که صحنه تصادف پدرش را با چشم خود دید از ماشین پیاده شد و با چشم گریان به سوی پدرش دوید اما پدرش فوت کرده بود و او تک و تنها در وسط خیابان.
بله عزیزان اما مصیبتها اینجا تمام نمی شود، و بعد از 5 روز از وفات پدرش مادرش هم در بیمارستان فوت می کند. برائت بی پدر و مادر تک و تنها در یک شهر که کسی را نمی شناسد چون اهل این کشور نبودند. عده ای از مصریان مقیم عربستان به فکر افتادند که راه چاره ای بیندیشند تا این بچه را به فامیل و آشنایان پدرش در مصر برگرداند برائت که چند روز بیشتر از وفات پدر و مادرش نگذشته بود ناگهان احساس ناراحتی زیادی کرد بعد از اینکه او را به بیمارستان بردند متوجه شدند که او نیز به بیماری مادرش مبتلا شده است. او وقتی متوجه این بیماری شد گفت: "سپاس برای خدا که من را پیش پدر و مادرم در بهشت می برد و دوباره آنها را می بینم ... " این سخن او همه را تکان داد که دختری در این سن و سال در برابر امتحانات پی در پی الهی این گونه صبور و شکرگذار است.
خبر برائت روز به روز بیشتر در میان مردم پخش می شد که باعث شد یک مرد عربستانی تصمیم بگیرد برای معالجه بیماریش که نه به بزرگ و نه به کوچک رحم می کند، او را به یکی از بیمارستانهای انگلستان بفرستد.
بله خواننده گرامی، بیماری او در بدنش پخش شده است و دکترها تشخیص داده اند که باید هر دو پای او را قطع کنند در غیر اینصورت بیماری سراپای وجودش را فرامی گیرد و او را از پای در می آورد.
بسیار آرام، صبور و راضی به قضا وقدر خداوند. در همین حال در یکی از برنامه های زنده یک کانال آسمانی که برای ملاقات وی به انگلستان رفته بود از او خواستند که در آنجا با صدای زیبای خودش برای پدر و مادرش قرآن را تلاوت کند اما نتوانست آن را تمام کند به خاطر گریه زیادش و میلیون ها مسلمان دیگر را نیز به گریه انداخت.
منبع سایت نوگرا
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس
پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید
اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه
پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او
شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این
اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
-برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین
گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را
بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین
رفت و حالابیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید.
من جسارت کردم قربان خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!
یک آهنگ می تواند لحظه
ای جدید را بسازد
یک گل میتواند بهار را بیاورد
یک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد
یک پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد
یک لبخند میتواند سرآغاز یک دوستی باشد
یک دست دادن روح انسان را بزرگ میکند
یک ستاره میتواند کشتی را در دریا راهنمایی کند
یک سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص کند
یک رای میتواند سرنوشت یک ملت را عوض کنند
یک پرتو کوچک آفتاب میتواند اتاقی را روشن کند
یک شمع میتواند تاریکی را از میان ببرد
یک خنده میتواند افسردگی را محو کند
یک امید روحیه را بالا می برد
یک دست دادن نگرانی شما را مشخص میکند
یک سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد
یک قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد
یک زندگی میتواند متفاوت باشد
شما میبینی پس تصمیم با
شماست
خانمها
مبالغ هنگفتی را برای زیباتر شدن هزینه میکنند اما شاید باور نکنید
مواد غذایی نظیر اسفناج، خشکبار، کرفس و حتی گوجهفرنگی لوازم آرایشی
ارزانی هستند که میتوانند شما را زیباتر کنند.
گوجهفرنگی:
گوجهفرنگی به دلیل داشتن لیکوپن قرمز رنگ است. این ماده
باعث میشود پوست انسان از یک حدی قرمزتر نشود. به صورت علمی به اثبات
رسیده که این ماده از پوست در برابر آفتاب محافظت میکند. پس به جای
استفاده از کرمهای ضدآفتاب میتوان حجم بیشتری گوجهفرنگی خورد که حتی
برای از بین بردن چین و چروکهای پوست هم بسیار مفید است.
اسفناج :
اسفناج نه تنها سیستم دفاعی بدن را بالاتر میبرد بلکه باعث
درخشش چهره شما هم میشود. اسفناج مادهای به نام لوتئین دارد.
آنتیاکسیدانی که نورهای مضر برای چشم را به خود جذب کرده و از
آسیبدیدن سلولهای چشمی جلوگیری میکند. چشم هرچقدر سالمتر باشد
درخشش بیشتری دارد. آب انگور قرمز و شکلات تلخ این دو ماده غذایی هر دو
ترکیبی به نام پلیفنول دارند. تحقیقات نشان داده این ترکیب برای
طولانیتر کردن عمر سلولهای پوست بسیار مفید است.
برای داشتن پوستی صاف و سالم بهتر است آب
انگور قرمز و شکلات تلخ بخورید البته مراقب استفاده بیش از
حد آنها هم باشید.
کرفس میدانستید کرفس انسانها را خندانتر
میکند؟
جویدن کرفس لثهها را ماساژ میدهد و بین دندانها را تمیز
و آنها را درخشانتر میکند.
خشکبار بادام زمینی منبع کاملی از سلنیوم
است.
ماده عالی که برای سلامت و شادابی موها بسیار مفید است.
گردو هم اسیدهای مفیدی دارد که موها را خوشحالتتر و درخشانتر
میکند. خوردن خشکبار زیاد میتواند سبب چاقی شود ولی فقط کافی است
روزی 2 عدد بادام زمینی بخورید تا مواد عالی مورد نیاز را به بدن و
موهایتان برسانید
معماری و راز جاودانگی
پروژه سوکت برنامه نویسی شبکه دانلود
رمز :
yakob9476@gmail.com yakob kurdland
آدمهای ساده را دوست دارم. همانها که
بدی هیچ کس را باور ندارند.
همانها که برای همه لبخند دارند. همانها که همیشه هستند، برای همه
هستند.
آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان
کوتاه است.
بسکه هر کسی از راه میرسد یا ازشان سوءاستفاده میکند یا زمینشان
میزند یا درس ساده نبودن بهشان میدهد.
آدمهای ساده را دوست دارم. بوی ناب "آدم" میدهند
حرص نخورید. ناراحتی را
نبلعید. همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز میکنید از جذب
کردن و بلعیدن حرفهای مفت و مزخرف پرهیز کنید. نگذارید حرفهایی که به
نظر خودتان صحیح نمیآید و چرند است، ذهنتان را خراب کند و باعث شود
که دچار تهوع فکری شوید.
اگر دلخورید بیان کنید. اگر میترسید ترستان را به زبان بیاورید.اگر
عصبانی هستید عصبانیتتان را نشان دهید. گریه دارید؟ گریه کنید.
مفاهیمی مثل خویشتنداری و سکوت و بردباری را بگذارید کنار. اینها
ارزشهایی ست که حکومتهای دیکتاتوری تبلیغ میکنند که بتوانند فرد را
از همان آغاز، در خانواده سرکوب کنند و یک مشت آدم ترس خورده تحویل
جامعه بدهند. ناراحتیها را باید ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس.
می شود تیک عصبی. تنگینفس. خارشِتن. می شود دسیسهچینی و بهانهجویی.
ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن.
نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند. با نگاه. با لبخند
معنیدار. با کنایه. با حرف و طعنه. سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید.
با خودتان صلح کنید. خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید.
چهرهتان را، اندامتان را. صلح کردن با خود آغاز زندگیست.
از گذشته فرار نکنید و آن را بپذیرید. با خود مهربان باشید و اشتباهات
و غفلتها را به خودتان ببخشید. نگذارید ظلم و جفای دیگران در گذشته از
شما یک قربانی بسازد. در نقش قربانی رفتن گاه برای بعضی میشود همه ی
محتوای زندگی شان. سالها در عزای خود مینشینند و هیچ چیز هم تغییر
نمیکند. از گذشته فرار نکنید اما در گذشته هم غرق نشوید و در سوگ
روزهای خوب از دست رفته ننشینید. هیچ زمانی جذابتر از زمان حال نیست.
از خودتان به اندازهی تواناییتان انتظار داشته باشید. سعی کنید حد
تواناییتان را بشناسید. بیشتر ما حد توانایی خود را نمیشناسیم و به
همین خاطر همیشه از حد توانایی خود فراتر میرویم. ممکن هم هست در کاری
موفق بشویم اما چون از توان خود بیشتر مایه گذاشتهایم، زود دچار خستگی
و دلزدگی میشویم.
اگر دوست دارید ورزش کنید، ورزش کنید. اگر هم از ورزش بیزارید، ورزش
نکنید.اتفاقی نمیافتد.
عشق ورزیدن را در زندگی فراموش نکنید.
هرچه هست و می ماند عشق است و دیگر هیچ
جوان روستایی وقتی سگ نگهبان خانه ویلایی در شمال تهران به سمت وی حمله کرد با دندانهایش شکم وی را گاز گرفت و سگ را بیهوش کرد.این صحنه باورنکردنی زمانی رخ داد که در خانه ویلایی باز ماند و سگ گرگی با دیدن پسر جوان که در جستوجوی کار به تهران آمده بود به سمت وی حملهور شد.اواخر مردادماه سال جاری شکایت عجیبی در دادسرای الهیه تهران مطرح شد که در آن یک تاجر به حمایت از سگش خواستار مجازات پسری جوان شده بود و در برابرش این پسر نیز به خاطر زخمهای روی بدن و شکسته شدن دندانهایش خواستار پرداخت دیه بود. «حمید» که عکسهایی از سگش همراه داشت وقتی پیشروی بازپرس ایستاد، گفت: «جیسن، یک سگ نگهبان تربیت شده از نژاد اصیل آلمانی است که ۴ سال پیش با قیمت بسیار بالایی خریدهام تا از خانهام در شمال تهران مراقبت کند. این سگ هیچ اذیتی برای اعضای خانواده و میهمانهایم نداشت و همه او را دوست داشتند».وی افزود: «بیشتر اوقات در حیاط خانه ویلاییام گشت میزد و حتی زیاد پارس نمیکرد. آزارش به هیچکسی نرسیده بود تا اینکه روز حادثه وقتی من با خودرویم وارد حیاط ویلا شدم جیسن خودش را به من رساند. نوازشش کردم، هنوز در باز بود و رفتم ریموت را از داخل ماشین بردارم که ناگهان دیدم سگم به سمت خیابان دوید. تا به خودم آمدم، دیدم جیسن خودش را به پسر جوان رسانده و روی وی پرید. آنها با هم گلاویز شدند. هر چه فریاد زدم اثری نداشت تا اینکه سگم زوزهای کشید و بیجان روی زمین افتاد». حمید گفت: «ابتدا تصور کردم آن جوان با چاقو سگم را کشته است. وقتی او بلند شد، دیدم چاقویی در دستش نیست و دهان وی خونآلود بود. البته جراحاتی هم در دست و صورت داشت. خودم را بالای سر جیسن رساندم؛ نفس میکشید اما بیهوش بود. آن پسر ترسیده بود و با ناراحتی به من گفت شانس آورده است. وقتی پرسیدم چه کردهای؟! گفت که شکم سگم را گاز گرفته و نمیداند چه شده که جیسن بیهوش شده است. وقتی شکم سگم را نگاه کردم دیدم کاملا گوشت و پوستش کنده شده و ۲ دندان پسر جوان هم روی بدن سگم جا مانده است. باور نمیکردم، سریع جیسن را نزد دامپزشک بردم. دکترش هم تعجب کرده بود. از آن روز جیسن به خاطر کشیده شدن محل گازگرفتگی که کاملا از بین رفته نمیتواند راه برود و من از این پسر شکایت دارم». در برابر ادعاهای حیرتآور این مرد تاجر، پسر جوان که ظاهری ساده داشت، گفت: «من بچه روستا هستم و از هیچ حیوانی نمیترسم. هر سگ گله یا آوارهای به سمتم بیاید شگردهایی دارم که از دستم فرار کند اما این سگ خیلی وحشی بود». وی که «قاسم» نام دارد، افزود: «قرار بود سر یک ساختمان در تهران رفته و کار کنم. پرسانپرسان خودم را به آنجا رسانده بودم. ناگهان سگ گرگی به سمتم حمله کرد. ابتدا سعی داشتم او به من نزدیک نشود اما فایده نداشت. وقتی روی من پرید به زمین افتادم. دستم را گاز گرفت که مشتی به صورت و نزدیک چشم راستش زدم. در همین گیر و دار بود که صورتم به شکمش چسبید سریع دهانم را باز کرده و با تمام قدرت شکم سگ را گاز گرفتم، به اندازهای فشار دادم که احساس کردم دیگر هیچ دندانی در دهانم نمانده، وقتی سگ زوزهای کشید و آرام گرفت، دهانم را باز کردم. هنوز هم فکم درد میکند و ۲ دندانم شکسته و خواستار دیه هستم».بازپرس پرونده پس از شنیدن ادعاهای مرد تاجر و جوان روستایی با توجه به اینکه سگ باید در کنترل صاحبش بوده باشد اقدام «قاسم» را دفاع از خود دانست و با تبرئه وی در زمینه صدمه زدن به سگ نگهبان، مرد تاجر را در زخمی شدن پسر جوان گناهکار دانست. بنا بر این گزارش، پس از صدور کیفرخواست قرار است این پرونده عجیب به دادگاه جزایی عمومی ارسال شده و حکم صادر شود.
بیسوادی که سبب مسلمان شدن شش ملیون نفر میشود! | |||||||
سینمای فرانسه فیلمی دربارهی عمو ابراهیم درست کرد که عمر شریف مصری نقش جادالله قرآنی را در آن داشت. فیلمی که بسیار موفق بود و جوایز متعددی را احراز کرد. سینمای فرانسه فیلمی دربارهی عمو ابراهیم درست کرد که عمر شریف مصری نقش جادالله قرآنی را در آن داشت. فیلمی که بسیار موفق بود و جوایز متعددی را احراز کرد. متن زیر مختصری است از این فیلم واقعی است که آنرا با هم مرور میکنیم: عمو ابراهیم و جادالله قرآنی کیستاند؟ در یکی از شهرهای فرانسه، پیرمردی اهل ترکیه، مغارهی خوراکی باز کرده بود، و این دکان در زیر ساختمانی بود که بالای آن چند طبقه داشت. در یکی از این طبقهها خانوادهای یهودی زندگی میکردند، و این خانواده پسری هفتساله بنام جاد داشتند که این پسر همیشه برای خرید به دکان عمو ابراهیم میرفت، و هر وقت که برمیگشت سر عمو ابراهیم را گرم میکرد و یک شکلات میدزدید و این برایش عادت شده بود. یک روز که برای خرید آمد، وقت رفتن یادش رفت که شکلات را بدزدد!! عمو ابراهیم او را صدا زد و گفت: بیا جاد! شکلات روزانهات را بردار، داشت یادت میرفت! جاد ترسید چون فکر میکرد که عمو ابراهیم خبر از دزدیش ندارد! شروع میکند به التماس کردن که او را ببخشد و قول میدهد دیگر این کار را نکند! عمو ابراهیم بسیار بزرگوارانه از او دلجویی میکند و میگوید: نه به من قول نده بلکه هر روز که آمدی باید شکلاتت را برداری و با خیال راحت بخوری! جاد با این حرف عمو ابراهیم خوشحال شد. با سپری شدن روزگار این رفاقت بینشان محکمتر شد تا آنجا که عمو ابراهیم جای پدر و مادر و رفیق را برای جاد گرفته بود. عمو ابراهیم بیسواد بود و تنها میتوانست قرآن را بخواند که در بچگی فرا گرفته بود. این پسر یهودی اگر دچار مشکلی میشد، میرفت پیش عمو ابراهیم تا برایش حل کند. عمو ابراهیم کتابی را که داخل صندوقش بود، به جاد میگفت تا برایش بیاورد، و عمو ابراهیم به جاد میگفت: خودت و بختت! کتاب را باز کن! سپس عمو ابراهیم دو صفحه از آن را میخواند، و آنرا میبست! و مشکل را برای جاد حل میکرد و او با دلی گشاده او را ترک میکرد. عمو ابراهیم ترک (اهل ترکیه) و جاد یهودی بود، بعد از 17 سال که از این برنامه گذشت، عمو ابراهیم به سن 67 سالگی رسید و جاد هم جوانی 24 ساله شده بود. عمو ابراهیم در آن سن فوت کرده ولی قبل از فوتش نزد بچههایش وصیت کرده بود که آن صندق را به جاد یهودی بدهند. جاد از مرگ عمو ابراهیم خبر نداشت، وقتی پسرهایش صندوق را بردند و به او گفتند که پدرمان فوت شده و وصیت کرده که این صندوق را به تو بدهیم! جاد بسیار از خبر مرگ او ناراحت شد چون او را بسیار دوست میداشت و دوست و تکیهگاه و همنشیناش بود. روزگار سپری میشد. روزی مشکلی برای جاد پیش آمد؛ به یاد عمو ابراهیم افتاد و سراغ آن صندوق که برایش گذاشته بود! رفت و صندوق را باز کرد دید فقط کتابی در آن است! کتاب را باز کرد دید به زبان عربی نوشته شده! نمیتوانست آنرا بخواند، رفت نزد برادری تونسی و از او خواست که چند صفحه از کتاب را برایش بخواند، او هم برایش خواند. سپس مشکل خود را برایش گفت، او هم راهحل برایش پیدا کرد. جاد با تعجب پرسید: این کتاب چیست؟ آن مرد تونسی گفت: این قرآن است، کتاب مسلمانان! جاد به او گفت: من چطور میتوانم مسلمان بشوم؟ سپس او شهادتین را میخواند و میگوید: شهادت میدهم غیر از الله خدایی وجود ندارد و محمد(ص) فرستاده اوست. و نام خود را به جاد الله قرآنی تغییر داد! و برای احترام به آن کتاب مبارک، عهد کرد چقدر از زندگیاش باقی باشد برای خدمت این کتاب صرف کند. جاد الله قرآنی، قرآن خواندن را یاد گرفت و به خوبی آنرا فهمید و همچنین در اروپا شروع به دعوت کرد و نزدیک به شش هزار نفر بیدین و یهودی به وسیلهی او مسلمان شدند! روزی نگاهی به آن قرآن قدیمی که عمو ابراهیم به او هدیه کرده بود انداخت. در اول کتاب نقشهای از جهان به زیبایی رسم شده بود! عمو ابراهیم روی قسمت آفریقا امضای خودش را زده و در پایین آن امضا این آیه نوشته شده بود: «ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» (نحل/125) یعنی به حکمت و پند زیبا مردم را به طرف خدای دعوت کن و به بهترین شیوه با آنها مناقشه کن. جاد الله قرآنی با خود اندیشید که این آرزوی عمو ابراهیم بوده! و به همین خاطر با خود عهد کرد آن را عملی کند! جاد الله آن مسلمان راستین و آن دعوتگر خستگیناپذیر،30 سال به مسلمانی زندگی کرد و همهی آن 30 سال را در خدمت اسلام صرف کرد. بعد از آنکه افراد زیادی بوسیلهی او ایمان آوردند، اروپا را ترک کرد و به کنیا، جنوب سودان، اوگاندا و دولتهای همسایهی آنها رفت. نزدیک 6 میلیون نفر از قبایل زولو به وسیلهی او مسلمان شدند و بالاخره جاد الله- که هزاران رحمت خدا بر او باد- به علت بیماریهایی که در آفریقا به آنها مبتلا شده بود، در سال 2003 میلادی در گذشت در حالیکه 54 سال داشت. قصه به همینجا ختم نمیشود! ایمانآوردنش بر مادرش تأثیر گذاشت. مادر جاد که یهودی توانا، زنی باسواد و استاد دانشگاه بود، پس از دو سال از فوت پسرش و در سال 2005 مسلمان شد. مادر جاد وقتی مسلمان شد 70 سال داشت و علت مسلمانشدنش را اینگونه بازگو میکند: «من مدت 30 سال علیه پسرم جنگیدم برای اینکه او را به آیین یهود برگردانم ولی نتوانستم او را قانع کنم. من با اینهمه سواد و توانایی نتوانستم، ولی عمو ابراهیم بیسواد و پیر توانست دل پسرم را به طرف خود بکشد و کاملاً او را مسلمان کند طوری که با دلش پیوند بخورد. آیینی که چنین است حتماً درست است. به همین خاطر من هم مسلمان شدم!» امیدواریم که خداوند او را بر راه حق استوار و پایدار کند. آمین حال سؤال کنیم چرا جادالله قرآنی مسلمان شد؟ اگر دقت کنیم بدون شک حکمت و دانایی عمو ابراهیم و روش بلند اسلامی او، اثر زیادی در این تحول داشت. میبینیم که عمو ابراهیم 17 سال با آن جوان رفاقت میکند ولی یکبار از او عصبانی نمیشود!! و به نام بدی او را صدا نمیزند و به او نمیگوید کافر یا گاوپرست، حتی به او نمیگوید یهودی! در این مدت طولانی حتی یکبار هم به او نگفت مسلمان شو! خودتان تصور کنید مدت 17 سال دوستش بود، ولی یک روز از اسلام و زیباییهای این آیین، برایش حرف نزد؛ حتی از مسلمانشدن یهودیهای دیگر هم بحث نکرد. پیرمردی بیسواد چطور میداند اینگونه با این جوان برخورد کند تا دلش با قرآن گره بخورد؟ در یکی از مصاحبههایش از جاد میپرسند: چه احساسی در برابر این همه افرادی که به وسیله شما مسلمان شدند داری؟ میگوید: افتخاری برای من نیست، همهی فضلش برای کار نیک عمو ابراهیم است که رحمت خدا بر او باد. و تا حالا خدا میداند که چند هزار نفر به وسیلهی آن کسانی مسلمان شدهاند، که به وسیلهی دکتر جادالله قرآنی مسلمان شدند! همهی پاداشاش برای او و برای کسی است که باعث شد او مسلمان شود. حالا عمو ابراهیم 30 سال است که فوت کرده و دکتر جادالله قرآنی هم چند سالی است که فوت کرده. ولی آنهمه اجر و پاداش به دنبالشان روان است. در نهایت میتوان گفت که طبق فرمودهی پیامبر-صلّی الله علیه وسلّم- که از او پرسیدند دین را برایمان تعریف کن ؟ فرمود: دین اخلاق است. منبع: پایگاه اطلاع رسانی اصلاح (islahweb.org) |
معلم زن اسپانیایی داشت به
شاگرداش توضیح میداد که اسامی در زبان اسپانیایی برخلاف انگلیسی مذکر
و مونث هستند.
برای مثال خانه مونث هستش و مداد مذکر
یک دانش آموز پرسید "جنسیت کامپیوتر چیه"
معلم بجای جواب دادن کلاس را به دو دسته تقسیم کرد:
آقایان و خانمها و از آنها خواست خودشان تصمیم بگیرند که آیا کامپیوتر
مذکر است یا مونث.
از هر گروه خواسته شد ٤ دلیل برای توصیهشان بیاورند.
گروه آقایان تصمیم گرفتند که جنسیت کامپیوتر قطعا باید مونث باشه چون:
١) هیچ کس غیر از سازندگانشان از منطق داخلیشان سر در نمیآورد
٢) زبان فطریشان برای هیچ کس غیر از خودشان قابل درک نیست
٣) حتی کوچکترین اشتباه در حافظه طولانی مدتشان باقی میماند تا
زمانی آن را به یاد بیاورند (به رخ بکشند)؛
٤) به محض این که به یکی از آنها تعهدی پیدا کردی، میفهمی که نصف حقوقت
رو باید خرج لوازم جانبیش کنی.
گروه خانمها به این نتیجه رسیدند که کامپیوتر باید مذکر باشد چون:
١) اگه بخواهی بهشون بگی کاری رو انجام بدن، اول باید روشنشون کنی
٢) اونها اطلاعات زیادی دارند اما هنوز خودشون نمی تونن فکر کنن
٣) از اونها انتظار حل مشکلات میره، اما نصف اوقات خودشون مشکلن؛
٤) به محض این که نسبت به یکیشون تعهدی پیدا میکنی،
میفهمی اگه یکمی دیگه صبر کرده بودی، یک مدل بهتری میتونستی داشته
باشی.
و نتیجه؛
خانمها برنده شدند
بزرگی در عالم خواب دید
که کسی به او میگوید: فردا به فلان حمام برو وکار روزانه حمامی را از
نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم
که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و د ر هوای
گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم میآورد و استراحت را بر
خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در
هوای گرم هیزمها را از مسافت دوری میآوری و ..... حمامی گفت: این نیز
بگذرد.
یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دو باره به همان حمام
مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتریها پول
میگیرد. مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی
داشتی ولی اکنون کار راحتتری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد.
دو سال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی
را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچهای
(پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ است. به بازار رفت و آن مرد را
دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون میبینم
معتمد بازار و صاحب تیمچهای شدهای، حمامی گفت: این نیز بگذرد.
مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟ چندی که
گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبود. مردم گفتند:
پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود میخواسته ولی بهتر از
این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد
و چون پادشاه او را امین میدانست وصیت کرد که پس از مرگش او را
جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه
است. مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و
پادشاه فعلی بود جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را
در مقام بلند پادشاهی میبینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی. گفت: این نیز
بگذرد.
مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه میخواهی که باید
بگذرد؟ ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد. گفتند:
پادشاه مرده است ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد.
مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده و
نوشته است این نیز بگذرد.
هم موسم بهار طرب
خیز بگــــــــــذ رد
هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذ رد
گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا
خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد