خدا می فرماید: تو ای زیباتر از خورشید زیبایم/ تو ای والاترین مهمان دنیایم/ بدان اغوش من باز است/ شروع کن یک قدم با تو / تمام گامهای مانده اش با من....
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد.(دکتر شریعتی)
دو
اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره
ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک
اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه
کلید برق مثل هم وجود دارد. ما نمیدانیم
کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط
است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام
از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم
نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است.. برای
اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا
شروع کنید.
شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید.
اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای
هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق
ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و بیرون
آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.
به خودمان شک کنیم
کلمه دنیا (115) بار و کلمه آخرت نیز (115) بار تکرار شده است
کلمه گیاه (26) بار و کلمه درخت نیز(26) بار تکرار شده است
کلمه تابستان گرم (5) بار و کلمه زمستان سرد نیز (5) بار تکرار شده است
کلمه مجازات (117) بار و کلمه آمرزش نیز(117 * 2 ) بار تکرار شده است
کلمه آسمان (7) بار و کلمه ساخت آسمان نیز (7) بار تکرار شده است
کلمه زکات (32) بار و کلمه برکت نیز (32) بار تکرار شده است
کلمه رحمت (72) بار و کلمه هدایت نیز (72) بار تکرار شده است
کلمه فقر (13) بار و کلمه ثروت نیز (13) بار تکرار شده است
کلمه بگو (332) بار و کلمه گفتند نیز (332) بار تکرار شده است
کلمه الرحمن ( 57 ) بار و کلمه الرحیم ( 114 ) بار تکرار شده است
|
|
اسکی، اسب عاقل و خواب زمستانی
|
زمستون
بود و زمین پر از برف. کوه ها و تپه های بیرون شهر هم از برف سنگینی
پوشیده شده بود. من و بابام خیلی دلمون می خواست روی برف اسکی بازی کنیم
چون از این ورزش زمستونی خیلی خوشمون می اومد ولی نه وسایل اسکی داشتیم و
نه اون بازی رو بلد بودیم. فکر کردیم و راهی پیدا کردیم تا مثل اسکی بازها
روی برف سر بخوریم. از دو تکه تخته دراز چیزی مثل دو تا چوب اسکی درست
کردیم مثل همون چوب هایی که مردم به پاهاشون می بندن و اسکی بازی می کنن.
من و بابام چوب ها رو برداشتیم سوار اسب شدیم و رفتیم بیرون شهر. پای یک
تپه پر از برف، بابام چوب های اسکی رو به پاهاش بست منو هم روی دوشش گذاشت
بعد هم افسار اسب رو به دست گرفت. اسب می تاخت و ما رو به بالای تپه می برد. ما هم روی برف ها سر می خوردیم و لذت می بردیم وقتی که خواستیم از تپه سرازیر بشیم اسب هم دلش خواست اسکی بازی کنه. روی چوب اسکی نشست هر سه روی برف ها سر خوردیم و از تپه پایین اومدیم بابام گفت: عجب اسب عاقلی! این هم یک جور اسکی بازی بود. خیلی لذت بردیم حتی اسب هم از این بازی خیلی خوشش اومده بود. هنوز مزه شیرین اسکی تموم نشده بود که مامانم از خواب بیدارم کرد! عابدیان |
روزنامه خراسان |
یک کشتی در یک سفر دریایی در
میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و
شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به
جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می
کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند،
تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت
متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته
هایش می رسد.
نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه
ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف
کرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.
هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت
و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات
یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در
سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.
بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد
مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما
مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را
ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر
انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره
را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.
با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که
هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید:
چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟ مرد اول پاسخ داد: نعمتها تنها
برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم ،
دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست
آن صدا سرزنش کنان ادامه داد :
تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه
تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی
مرد پرسید:
به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟
او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود.
نویسنده : دکتر علی
شریعتی
حجم کتابها : 6.38 مگابایت
قالب کتابها : PDF
پسورد :
آثار دکتر علی شریعتی :
دانلود علی حقیقتی بر گونه ی اساطیر
دانلودمکتب ، وحدت ، عدالت ، علی
دانلود بازگشت به خویشتن
دانلود پیروان علی و رنج هایشان
دانلود سوره ی روم
دانلود متن کامل وصیتنامه دکتر شریعتی
دانلود یک ، جلوش ، تا بینهایت ، صفرها
دانلود کویر
از پلنگ های زندگی نترسید
روزی پلنگی وحشی به دهکده
حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار
پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند.
اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت.
سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای
قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس
شدیدی را بر تیم حاکم کرد.
شیوانا با خوشحالی گفت که زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و امشب حتما
پلنگ خودش را نشان می دهد . ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه
شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت می ترسید ، سرانجام
با تیر های بقیه از پا افتاد.
یکی از جوانان از شیوانا پرسید:”چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را
پیش بینی کنید؟ در حالی که شب های قبل چنین چیزی نمی گفتید!؟”
شیوانا گفت:
” ترس جوان و باور او که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ
احساس قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند. این ترس ها و باورهای ترس
آور و فلج کننده ما هستند که باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می
شوند. پلنگ اگر می دانست که در تیم شکارچیان کسانی حضور دارند که از او
نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد!”
فاصله میان قلب ها !!!! ...
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان
قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد
سرانجام او چنین توضیح داد
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد.
آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت
و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟
چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط
در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندنی بده . راهب به شاگردش گفت کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و ازش خواست اون آب رو سر بکشه .
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدند کنار دریاچه .
استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .
شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
پیرهندو گفت :
" رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . "