لباس های کثیف
زن و مرد جوانی به محله جدیدی
اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش
درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت:«لباسها چندان تمیز نیست.
انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری
بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هر بار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد
زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از
دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته
چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز
کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه
میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم
بستگی دارد.
آدمها و آدم ها
آدم های متوسط در باره چیزها
سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر
دیگران سخن می گویند
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد
خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال
عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود
را در تحقیر دیگران می بینند
آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال
کسب دانش هستند
آدم های کوچک به
دنبال کسب سواد هستند
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی
می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ
همه پرسش ها را می دانند
آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال
حل مسئله هستند
آدم های کوچک مسئله ندارند
آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند
آدم های متوسط گاه سکوت
را بر سخن گفتن ترجیح می دهند
آدم های کوچک با سخن
گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند
دوست
به
کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز در تو را تشخیص دهد.
اندوه پنهان شده در لبخندت را،
عشق پنهان شده در عصبانیتت را،
و معنای حقیقی در سکوتت را.
امروز ۱۹ مهرماه، روز "بخشایش و دوستی" از جشن "مهرگان" میراث ایران
باستان است.
بیایید بهترین دوستانمان را به یاد آوریم.
روز دوست مبارک.
رسم زندگی
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همین سادگی او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
تلاوت استاد عبدالباسط
دانلود کنید و گوش دهید و از صدای زیبای استاد عبدالباسط لذت ببرید و البته به قرآنمان عمل کنیم.
بسیار صوت زیبایی دارند خدا رحمتش کند
آخر النبأ التکویر الضحى الشرح التین الإخلاص الفلق الناس الفاتحة أول البقرة برای دانلود اینجا را
مسافری
خسته که از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه
آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود ، درختی که
می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد...!
وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد
اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن
بیارامد.
فـوراً تختی که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذای لذیـذی داشتم...
ناگهان میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـکار شد.
پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید...
بعـد از سیر شدن ، کمی سـرش گیج رفت و پلـک هایش به خاطـر خستگی و
غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را روی آن تخت رهـا کرد و در
حالـی که به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فکـر می کرد با خودش
گفت : قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید...
هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از
جانب ماست.
ولی باید حواسـمان باشد ، چون این درخت افکار منفی ، ترس ها ، و نگرانی
ها را نیز تحقق می بخشد.
بنابر این مراقب آن چه که به آن می اندیشید باشید...
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغالتحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاههای دنیا درس میخوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز میخواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل به دانشگاه
میآمدم و میرفتم و خب حالا میخواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل
کردم. زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی
مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک
خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک
خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.
یک
وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و
همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی
خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی
من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا
نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ
وقت از دانشگاه
فارغالتحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر
اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه
آنها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.
اینگونه شد که هفده سال بعد من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریهی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج میکردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایدهی چندانی برایم ندارد. هیچ ایدهای که میخواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه
چگونه میخواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و
مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست میشود.
اولش کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه میکنم میبینم که یکی از
بهترین تصمیمهای زندگی من بوده است. لحظهای که من ترک تحصیل کردم به جای
این که کلاسهایی را بروم که به آنها علاقهای نداشتم شروع به کارهایی
کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود.
من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم میخوابیدم. قوطیهای خالی پپسی
را به خاطر پنج سنت پس میدادم که با آنها غذا بخرم.
بعضی وقتها
هفت مایل پیاده روی میکردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذاهایشان
را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونیام در راهی افتادم که
تبدیل به یک تجربهی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین
تعلیمهای خطاطی را در کشور میداد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی میشد و چون از برنامهی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاسهای خطاطی را برداشتم.
سبک
آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت میبردم.
امیدی نداشتم که کلاسهای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آیندهی من داشته
باشد ولی ده سال بعد از آن کلاسها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر
مکینتاش را طراحی میکردیم تمام مهارتهای خطاطی من دوباره تو ذهن من
برگشت و من آنها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین
کامپیوتر با فونتهای کامپیوتری هنری و قشنگ بود.
اگر من آن
کلاسهای خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونتهای هنری الآن
را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ
کامپیوتری این فونت را نداشت. خب میبینید آدم وقتی آینده را نگاه میکند
شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه میکند متوجه
ارتباط این اتفاقها میشود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان
داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این
چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من
ایجاد کرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است:
من
خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و
همکارم «وز» شرکت اپل را درگاراژ خانهی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست
سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد
به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت.
ما
جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد
از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیرهی اپل مرا از
شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر میتواند از شرکتی که خودش تأسیس میکند
اخراج شود؟ خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر میکردیم
توانایی خوبی برای ادارهی شرکت داشته باشد استخدام
کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت تا این که بعد از یکی دو سال در
مورد استراتژی آیندهی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او
حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.
احساس میکردم که کل دستاورد
زندگی ام را از دست دادهام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید
بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک
احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و
اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو.
شاید
من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود.
سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد
بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت
به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق
العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.
پیکسار اولین ابزار
انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن
موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العادهی
اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و
تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن
زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم.
اگر من از اپل اخراج نمی شدم
شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که
به یک مریض میدهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقتها زندگی
مثل سنگ توی سر شما میکوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن
هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که
من کاری را انجام میدادم که واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است:
هفده
ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز
آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این
جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که
توی آینه نگاه میکنم از خودم میپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد
آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام میدهم یا نه.
هر
موقع جواب این سؤال نه باشد من میفهمم در زندگی ام به یک سری تغییرات
احتیاج دارم. به خاطر دانستن این که بالآخره یک روزی خواهم مرد برای من به
یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیمهای زندگی ام را
بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست،
در مقابل مرگ رنگی ندارند.
حدود یک سال پیش دکترها تشخیص دادند
که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقهی صبح بود که مرا معاینه کردند و
یک تومور توی لوزالمعدهی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده
چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل
درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به
خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده
باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچههایم بگویم
در مدت سه ماه به آنها یادآوری بکنم.
این به این معنی بود که
برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و
سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آنها یک آندوسکوپ را توی حلقم
فرو کردند که از معدهام میگذشت و وارد لوزالمعدهام میشد. همسرم گفت که
وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد
چون
که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونههای سرطان لوزالمعده است و قابل
درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که
بمیرد حتی آنهایی که میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این
وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همهی ما ست.
شاید مرگ بهترین
اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از
میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند. یادتان باشد که زمان
شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی
بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را
داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.
موقعی
که من سن شما بودم یک مجلهی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر
میشد که یکی از پرطرفدارترین مجلههای نسل ما بود این مجله مال دههی شصت
بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله
با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست میشد. شاید یک چیزی شبیه
گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.
در
وسط دههی هفتاد آنها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند.
آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شمارهی شان یک عکس از صبح
زود یک منطقهی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای
پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:
stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آنها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر میکردند
stay hungry stay foolish
این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغالتحصیلی شما آرزویی هست که برای شما میکنم.
خواب یکی از رمزآلودترین تجارب بشر در طول زندگیاش است. در ادامه حقایقی که شاید خیلیها در مورد خواب ندانند آورده شده است. خوابها مىتوانند جالب، هیجانانگیز، وحشتناک و یا صرفاً عجیب و غریب و غیرعادى باشند. در این مقاله با ١٠ واقعیت درباره خواب که توسط پژوهشگران کشف شده است آشنا مىشویم.
هیچ کس کامل نیست
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟یه سخن از کوروش کبیر
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید
که چیست.
سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید.
هر دو حاضر شدند.
سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود.
وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن
سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.
مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا
زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.
سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام
داد کشیدن یک نفس عمیق بود.
سقراط از او پرسید، "در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟"
پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت:" این راز موفقیت است!
اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد"
رمز دیگری وجود ندارد.
لقمان فرزند ابوجعفر مانول نقل کرده است :که روزی
آخوندی گرانمایه به نام شیخ ملاحسن در ایام قحطی کاشان برای گرفتن جیره ی
حکومتی به مرکز شهر رفت و مردم شهر را دید که در صفی طولانی ایستاده اند و
در انتظار گرفتن قوت روزانه ی خود هستند . مرد و زن همه از بامدادان منتظر
بودند .آخوند روشندل نیز به جمعیت پیوست و همچون دیگران به انتظار ایستاد
و در دل می گفت :
همانا اکنون خداوند تبارک و تعالی از من بسیار خشنود است که همچون دیگران هستم و از قدرت دینی خوداستفاده نمی کنم ..
از قضا کسی که روبروی ملاحسن ایستاده بود دختری زیباروی با پیراهن و
دامنی بسیار رنگین بود اما شیخ ملا حسن با خود گفت من اسیر شیطان نمی شوم
و چشمان خود را بر زمین دوخت . چندی نگذشته بود که مردم شاهد اتفاق عجیبی
شدند . دختر زیبا روی با عصبانیت سیلی دردناکی را روانه ی ملاحسن کرد و
فریاد زد :
" حرامزاده ".
مردم مات و مبهوت در تعجب ترجیح دادند از صف خود خارج نشوند اما ساعتی
نگذشته بود که باز دخترک سیلی دردناکتری را روانه ی شیخ کرد و با صدای
بلند تری فریاد زد :
" پست فطرت
اما شیخ ملا حسن مظلوم در صف ایستاده بود و از خود دفاعی نمی کرد
.تعدادی خواستند از صفشان خارج شوند و ببینند چه شده است تا اگر هتک
ناموسی شده سر ملا را از تن جدا کنند که فریاد سربازان حکومتی بلند شد و
مردم دریافتند جیره رسیده است .همهمه ای بلند شد و همه ماجرا را رها کردند
و رو به سوی سربازان کردند .
تا شب همه ی مردم جیره ی خود را گرفتند . هنگام برگشتن به خانه
تعدادی از دوستان ملاحسن به او گفتند تو را چه شده بود و چه کردی که آن
دختر بر تو سیلی زد ؟
شیخ ملا حسن , این آخوند صاحب کرامت فرمود:
"والله در صف که ایستادم فکر خدا و خدمت به خلق بر من مستولی شده بود
. آن دختر دامن زیبایی بر تن کرده بود و من چیز عجیبی در دامن او دیدم .
دامن آن دخترک لای ماتحتش گیر کرده بود و ماتحت آن زیبا رو متبرج شده بود
. من برای رضای خدا و خدمت به خلق دستم را دراز کردم و دامنش را از ماتحتش
خارج کردم و این شد که آن دختر بر من سیلی زد ."
چون دیدم بسیار عصبانی شده است استغفرالله گفتم و دامنش را در ماتحتش
به جای اول فرو بردم اما این بار نیز آن ناجوانمرد مرا سیلی زد . چه بگویم
. خدا همه را هدایت کند .
.لعنت خدا بر شیطان رجیم !
براستی که چندی بعد شیخ ملاحسن از عارفان روزگار شد.
زمانی که نادر شاه افشار عزم
تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب میرفت.
از او پرسید: پسر جان چه میخوانی؟
- قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….
نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا میزند میگوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمیکند.
میگوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول میداد یک سکه
نمیداد. زیاد میداد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه
گورکانی پیروز شد
استاد: وقتی بزرگ شوی چه
میکنی ؟
شاگرد: عروسی
استاد: نخیر
منظورم اینست که چکاره میشوی ؟
شاگرد: داماد
استاد: منظورم
اینست وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟
شاگرد: زن میگیرم
استاد: احمق ،
وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟
شاگرد: عروس
میارم
استاد: لعنتی ،
پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهد ؟
شاگرد : نوه!
به نام خدا
عکاس و روزنامه نگار معروف، توماس ابیرکرومبی، در سال 1930 میلادی، در شهر ساتر در ایالت مینسوتای آمریکا به دنیا آمد.
در سال 1965 و در حین سفری که به کشور عربستان سعودی داشت، به دین اسلام گرویده و نام «عمر» را برای خویش برگزید. وی در طول زندگی چهار بار به سفر حج نایل گشت.
توماس در اواخر عمر خویش به تدریس درس جغرافیا در دانشگاه واشنگتن مشغول بود. او در سال 2006 میلادی در حین عمل جراحی قلب باز درگذشت.
ماجرای مسلمان شدن وی:
توماس یا عمر، به پنج زبان زنده یادگیری دنیا مسلط بوده و به بیشتر از 50 کشور سفر کرده بود. وی اولین روزنامه نگاری بود که به قطب جنوب سفر نمود.
با توجه به اینکه عمر فرد مطلع و فرهیخته بود، اولین بار در زندگی، زمانی که به دلیل مسافرت کاری به منطقه یادگیری خاورمیانه رفته بود با دین اسلام آشنا شده و برای اولین بار که نوای قرآن به زبان عربی را شنید شیفته ی آن گردید.
توماس از جادوی شرق شگفت زده شده و در جایی گفته است:
«خاورمیانه به دلایل زیادی مکان جذابی است که وجود تمدن ها و ادیان در آن نمی تواند کم ترین آن ها باشد.»
همچنین وی به دروغ بودن تصویری که رسانه های غربی از اسلام و مسلمین ارائه می کرد پرداخت.
|
Catherine Heseltine (کاترین)، معلم 31 ساله، از لندن |
هنگامی که 16 ساله بودم اگر از من سوال میکردید که آیا مسلمان میشوی؟ من حتما پاسخ میدادم: نه! ممنون.
من به اندازه کافی شاد بودم و از زندگی لذت میبردم. با دوستانم به پارتی میرفتم و شراب هم مینوشیدم و در کل راحت بودم.
در شمال لندن بزرگ شدم و هرگز دین را تجربه نکرده بودم. معتقد بودم دین یک موضوع بیربط و قدیمی است. اما هنگامی که همسر آینده خودم "سید" را ملاقات کردم همه چیز تغییر کرد. او جوان و مسلمان بود و به خدا اعتقاد داشت. او کامل بود و هرگز شراب ننوشیده بود! آشنایی ما ادامه داشت تا اینکه یک سال بعد احساس کردیم که به آخر راه رسیدیم و باید جدا شویم، چون او مسلمان بود و من نبودم.
قبل از اینکه با سید آشنا شوم هرگز در مورد دین تحقیق نکرده بودم؛ اما این بار من از روی کنجکاوی شروع به خواندن کتابهای اسلامی کردم.
وقتی شروع به قرآن خواندن نمودم احساس کردم که قرآن مرا به فکر کردن دعوت میکند و احساس روحی و معنوی عجیبی به من دست داد. من بیان زیبای قرآن از طبیعت و دنیای هستی را دوست داشتم . اسلام 1400 سال قبل حقوقی به زنان داده بود که در کشورهای غربی آن زمان هیچ کس این حقوق را نداشته است تا همین سالهای اخیر. این یک وحی بود.
در طول 3 سال من کم کم علاقهام به اسلام بیشتر شد. در سال اول دانشگاهم من و سید تصمیم به ازدواج گرفتیم.
در این زمان باید این موضوع را با خانوادهام در میان میگذاشتم. مادرم در ابتدا شگفتزده شد و پرسید: نمیخواهید تا یک مدت با هم زندگی کنید؟
او قوانین ازدواج زنان مسلمان را نمیدانست و من به صورت جدی در مورد اسلام با او حرف نزده بودم. یادم میآید که همراه پدرم بیرون رفتیم و پدرم به من شراب داد و گفت بنوش!
یک سال بعد من با "سید" ازدواج کردم، ولی هنوز کاملا مقید به اسلام نبودم، من که هرگز قبلا حجاب نداشتم فقط برای شروع یک کلاه میگذاشتم. من نیاز داشتم که به دوستانم هم این موضوع را بگویم.
بعضی از دوستان تعجب میکردند و میپرسیدند: چی؟! نه شراب، نه مستی و نه دوستی با مردان؟؟
این کار همزمان شده بود با دورهای که من در دانشگاه به مردها میگفتم که موقع سلام گفتن دست نمیدهم و میگفتم که ببخشید این یک دستور اسلامی است.
با گذشت چند سال من از همسر خودم مومنتر شدم و احساس کردم که همسرم توانایی مسئولیت ازدواج را ندارد و از من دور شده است، بعد ما تصمیم به جدایی گرفتیم.
هنگامی که من پیش پدر و مادر برگشتم مردم تعجب میکردند که چطور من هنوزمقنعه بر سر میگذارم. من کم کم به عنوان یک مسلمان ایمان خودم را تقویت میکردم. این بار خودم به تنهایی. اسلام به من هدف و مسیر داده بود.
من عضو کمیته امور مسلمانان شدم و در مقابل کسانی که میگفتند "اسلام دین وحشت است" کمپین تشکیل دادیم. همچنین در مورد وضعیت مردم فلسطین احساس مسئولیت کردیم و نیز علیه تبعیضی که علیه زنان در مساجد میشد کمپین تشکیل دادیم.
هنگامی که مردم به ما میگفتند: "افراطگرا"، یا اینکه به ما توهین میکردند، ما به آنها اهمیت نمیدادیم و کار آنها را مضحک میدانستیم. مشکلات زیادی برای کمیته مسلمانان وجود داشت.
وقتی مردم احساس کنند که تحت فشار هستند این پیشرفت را یک کم سخت خواهد کرد. من الان احساس میکنم که عضوی از جامعه سفید بریتانیا هستم، ولی من همچنین مسلمانم. من هر دو را کنار هم دارم. من الان اعتماد به نفس بیشتری دارم و میدانم کی هستم. من عضوی از دو جهان هستم و هیچ کس نمیتواند مرا از آن جدا کند.
ماجرای مسلمان شدن زهرا:
اسم من زهرا است، هفت سال پیش به دین اسلام مشرف شدم.خدا را شکر قبل از ازدواج با همسرم، وی نیز حقیقت اسلام را پذیرفت.
وقتی که یک مسیحی بودم عمیقاً به مذهب اعتقاد داشتم. همیشه فکر می کردم که مذهب مهمترین بخش زندگیم می باشد. قلب و روحم تنها چیزی بودند که از رفتن به کلیسا راضی نمی شدند. اغلب احساس می کردم که کمبود و نقصی در آن وجود دارد، و مطالبی که یاد می گرفتم درست نیستند. بنابراین از این کلیسا به آن کلیسا می رفتم، در حالی که سعی می کردم فاصله و شکافی که ایجاد شده را پر نمایم.
سپس با همسرم آشنا شدم. ابتدا او چیزی راجع به مذهبش به من نمی گفت، ولی کم کم این کار را کرد. او شروع به صحبت کردن درمورد اسلام نمود، و من نیز به آن علاقمند شدم. مادرم همیشه یادم می داد که باید با دیگر ادیان با مدارا رفتار نمود و این باعث روشن فکری من شده بود. چیزی که به آن معتقد بودم خیلی به من کمک کرد.
به هر حال، تا جایی که در توانم بود راجع به اسلام اطلاعات کسب می کردم و همسرم نیز قرآن می خواند و برایم تفسیر می نمود. آرامش عجیبی در اعماق وجودم جای گرفت. این بار در قلب و روح خود احساس آرامش و خرسندی می نمودم. سرانجام به منزل گمشده ی خویش باز گشتم، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. از هر کلمه و جمله ی این دین زیبا احساس کمال می کردم.
خدا را شکر دین کاملی که از جانب پروردگار برای ما انسان ها فرو فرستاده شده را توانستم پیدا کنم. حالا یکی از بزرگترین هدف من این است که به افرادی که می خواهند با اسلام آشنا شوند کمک نمایم.
پیرمرد به من نگاه کرد و
پرسید چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت
تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد
درست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون
ناامیدی و تاریکی بکشند
دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به
فراموشی سپرده اند
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب
انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟
سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ایستاد
با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستی
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتی که تنها
هستی تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .کسی که
اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل
می کند و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و
بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست
چقدر خداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترینش را به تو
ارزانی می دارد
**
**
آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی دانستم
عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم
عشق کار همه کس نیست نمیدانستم
چند تا دوست داری
که واقعا دوستت دارن؟