به مردم مسلمان سومالی کمک کنیم
«محمد عبدالرحمن» کارشناس مسائل سیاسی سومالی قحطی و خشکسالی فعلی کشور سومالی که باعث مرگ چندین هزار کودک شده است را خشکسالی کم نظیر در این کشور خواند و گفت: تاریخ سومالی همانند این خشکسالی را کم دیده است و تنها در سال 1990 مشابه این حوادث را تجربه کرده است.
* کودکان سومالیایی رها شده در کنار جاده در انتظار مرگ
* شلاق گرسنگی و سرما باعث تسریع مرگ و میر در سومالی عبدالرحمن شرایط فعلی سومالی را به علت قحطی و درگیری مسلحانه مصیبتبار
خواند و گفت:هم اکنون صدها هزار آواره در اردوگاهها منتظر رسیدن کمکهای
انساندوستانه ملتهای جهانی هستند بویژه اینکه در ماه مبارک رمضان نیز
هستیم.
۲۴ ساعت از زندگی ( بعضی) دخترها چگونه می گذرد؟؟؟!!!
5 صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!
شنبه : همون لحظه ای که
وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم
یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد
گفت : ببخشید
من که می دونم
منظورش چی بود تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت
سرم شروع به خوندن بورد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد
زن من بشه
بچه ها می گفتن
اسمش مریمه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
یک شنبه : امروز ساعت 9 به
دانشکده رفتم موقع تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می
گفتن و می خندیدن تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین من
که می دونم منظورش چی بود اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود
که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستیتش منم از اون
بدم نمی آد
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم
ازدواج کنم
دوشنبه : امروز به محض
اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم بعد از کلاس مینا یکی از
همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست من که می دونم منظورش چی بود حتما مینا
هم علاقه داره با من ازدواج کنه راستیتش منم از مینا بدم نمیآد
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه : امروز اصلا روز
خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یکی از من
پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست ؟
من که می دونم
منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود
حتما استقلالیه وقتی که جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا !
بدبخت منظوری نداشته ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با
دخترا حسودیش می شه
حالا به کوری چشم
دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم
چهار شنبه : امروز وقتی که
داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به
دانشگاه ما اردو اومدند یکی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا
دانشکده پرستاری کجاست ؟ من که می دونستم منظورش چیه اما تو کاردرستی
خودم موندم که چه طور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا
کرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و
باهاش ازدواج کنم طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه
پنج شنبه : یکی از دوستهای
هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد من که می دونستم از
این نوشابه خریدن منظورش چیه می خواد که من بی خیال مینا بشم راستیتش
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم
جمعه : امروز صبح در خواب
شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم عجب شکوهی و
عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم و.... مادرم یک هو
از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی
بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه ؟ من که
می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کنم
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی
بیاد خیلی خوشم نمیاد
شنبه : امروز صبح زود از
خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اودم که راه بیفتم مادرم گفت : نمی
خواد دانشگاه بری امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بیمارستان بگیر
مسئولیت پذیری
یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد.
داستان
جالبی از یک وزیر که میخواست صبح شنبه یک متن سخنرانی تهیه کند. زنش
به خرید رفته بود. باران میآمد و پسر کوچک او بیحوصله و ناآرام بود و
سرگرمی نداشت. بالاخره وزیر با ناامیدی مجلهای برداشت و آن را ورق زد
تا به عکس رنگی بزرگی رسید. نقشهی جهان بود. آن را از مجله کند، پاره
پاره کرد و به زمین ریخت و گفت:
«جانی، اگر بتوانی این تکهها را کنار هم
بگذاری 25 سنت به تو میدهم.»
وزیر فکرمیکرد این کار کلی وقت جانی را پر میکند، ولی 10
دقیقه بعد در اتاق مطالعهاش را زدند. جانی بود با پازل درست شده در
دستش. وزیر از اینکه پسرش به این زودی تکهها را کنار هم گذاشته و
نقشه را کامل کرده بود، تعجب کرد.
او پرسید: «چطوری توانستی این قدر سریع تمامش کنی؟»
پسر جواب داد: «آسان بود. پشت صفحه عکس یک مرد بود. یک تکه کاغذ
برداشتم و در پایین عکس گذاشتم و بعد کاغذ دیگری برداشتم و در بالای
عکس قرار دادم. میدانستم که اگر تصویر مرد را درست کنم، نقشهی دنیا
هم درست میشود.»
وزیر لبخندی زد و 25 سنت به او داد و گفت: «این طوری موضوع سخنرانی
مرا هم مشخص کردی:
«اگر انسان درست بشود، دنیا نیز درست خواهد
شد.»
آیـــا میدانید؟
آیا می دانید یک گالن روغن سوخته، می
تواند تقریبا 1 میلیون گالن آب تمیز را آلوده کند.
آیا می دانید خوردن 1 سیب اول صبح،
بیشتر از قهوه باعث دورشدن خواب آلودگی می شود.
آیا می دانید قدیمی ترین آدامسی که
جویده شده، متعلق به 9000 سال پیش بوده است.
آیا می دانید اسکیموها هم از یخچال
استفاده می کنند، منتها برای محافظت غذا در مقابل یخ زدن.
آیا می دانید جویدن آدامس هنگام
خردکردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.
آیا می دانید در 4000 سال قبل، هیچ
حیوانی اهلی نبود.
آیا می دانید به طور متوسط روزانه 12
نوزاد به خانواده ها اشتباه داده می شوند.
آیا می دانید هیچ کس نمی داند چرا
صدای اردک ها اکو نمی شود.
آیا می دانید سس کچاپ در سال 1830 به
عنوان یک دارو به فروش می رفته است.
آیا می دانید لئوناردو داوینچی 10
سال طول کشید تا لب های مونالیزا را نقاشی کند.
زوج خوشبخت!
من زوج خوشبخت و موفقی را در این دنیا میشناسم که مدتهاست بدون
کوچکترین مشکلی، رابطهشان ادامه دارد و هیچوقت هم با هم دعوا و
بزن بزن نمیکنند !!
یک روز از این زوج موفق سوال کردم:
دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمیکنید!!؟
آقاهه پاسخ داد: ببین! من و خانمم از روز اول، حد و حدود خودمان را
مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده، فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار
نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا، فقط در مورد مسائل کلی
نظر بدهم!
گفتم: چه خوب! آفرین! زندهباد رفیق! تو آبروی همهی ما مردها را
خریدهای! من بهت افتخار میکنم.
حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی
هست!!؟
آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی
نظر بده و تصمیم بگیره
مسائل بیاهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی
کنیم، کی خانه بخریم، ماشینمان چه باشد
چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت و آمد کنیم و ...
گفتم: اِ!!! من که رسمن هنگ کردم رفیق!
پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر میدی، چی هست!!؟
آقاهه گفت: من فقط در مورد مسائل بوسنی و هرزگوین، نوسانات دلار،
قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر میدهم!!
درسی زیبا از ادیسون
ادیسون در سنین پیری پس از
کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را
تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد…
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن
شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون
اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی
بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر
ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع
پیرمرد رسانده شود…
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و
لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال
تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است
و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در
بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از
شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها
را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به
علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی
زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی
در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست
پسرم؟!! پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و
تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام
بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از
دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می
کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار
نخواهد شد…! در
مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع
این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی
داشت!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و
همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان
نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
وقتی آتش از زمین میبارد!
باید راهی جنوبی ترین جادههای کشور شوید و از رامهرمز به سمت رود زرد بروید تا بتوانید عجیب ترین کوه ایران را از نزدیک ببینید. کوهی آتشین که هر لحظه در خود میسوزد و شعله ور است!
جنوبیها کوه آتشین رامهرمز را «تشکوه» مینامند. نامی که از وضعیت همیشه سوزان این کوه برگرفته شده و از گاز و گوگردی حکایت میکند که زیر آفتاب داغ این شهر شعله ور میشوند.
توجیه زمین شناسانه ماجرا این است که گازهای هیدرکربوری از عمق زمین به سطح میآیند و در حین عبور از لایههای مختلف زمین از هر درز و شکافی که در سطح زمین وجود داشته باشد، به بیرون شعله ور میشوند. آنقدر که اگر در شب گذارتان به تشکوه بیفتد، کوه را روشن و سوزان خواهید دید و البته به احتمال زیاد این تنها شما نیستید که برای دیدن شگفت انگیزترین کوه ایران، از خواب شبانه تان زده اید! تشکوه هر شب گردشگران زیادی را به جاده میکشاند تا جاذبههای خود را برایشان نمایش دهد.
اما شاید جالب تر از آتش تشکوه، ویژگی خاصی باشد که در نزدیکی این کوه دیده میشود. شما در مجاورت این آتش نمی توانید آتش دیگری روشن کنید و این به دلیل وجود گازهای فراوان در منطقه است!
برای رسیدن به تشکوه باید به شرق رامهرمز سفر کنید و تا 6 کیلومتری روستای ماماتین در جاده رامهرمز ــ ابوالفارس پیش بروید. جایی در مسیر خیجه و ماماتین و درست بعد از روستای گنبد لران. با این حال توصیه ما این است که در جادههای گرم و کشدار این منطقه، به راهنمایی یکی از محلیها اعتماد کنید و از آنها بخواهید شما را تا رسیدن به تشکوه هدایت کنند. به خصوص که در مسیرتان هیچ تابلویی برای نشان دادن مکان این کوه وجود ندارد و همین سردرگمتان خواهد کرد.
کوه سوخته
از تشکوه که دیدن کردید، میتوانید بار و بندیلتان را برای دیدن کوه دیگری در نزدیکی امیدیه ببندید و راهی غاجاری شوید تا کوه سوخته را از نزدیک ببینید. کوهی که از لابه لای خاک و سنگهای سیاه رنگ و سوخته آن آتش زبانه میکشد و دود سیاهی بلند میشود؛ آنقدر که فضای اطراف و شعلهها هم سیاه رنگ به نظر میرسند!
چقدر خنده داره که یک ساعت
عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه بازی یک تیم
فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 50 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه،
اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه
ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خواهیم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم
چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون
حرفهای صدتا یه غاز بزنیم هیچ مشکلی نداریم! تازه وقت هم کم میاریم.
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه
لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم
دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده
خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب دعا سخته
اما خوندن 100 صفحه از یه کتاب رمان آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه
رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل مسجد یا جایی که راجع
به خدا و دین و روز قیامت سخنرانی می کنند تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در
برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو
آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم و برای
همدیگه هم با آب و تاب تعریف می کنیم اما سخن خدا و قرآن رو به سختی
باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا
کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به
دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را
فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنویم کلی در مورد گفتن
و یا نگفتن اون فکر می کنیم! و آخر سر هم بی خیالش می شیم!
خنده داره ؟ اینطور نیست؟!
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گزار باشید که او
خدای خوب و مهربون و دوست داشتنی ای است.
خنده داره؟ ...... یا تاسف آوره؟
رمضان ماه نزول قرآن و ماه طاعت و عبادت آمد . فرا رسیدن این ماه مبارک را به همه ی شیفتگان و دوست داران الله تبریک و تهنیت عرض می کنم. نویسنده وبلاگ : یعقوب مصطفائی
دفترچه اختصاصی
دانلود سوالات کنکور کاردانی به کارشناسی رشته نرم افزار سال 88 دانلود
دانلود سوالات کنکور کاردانی به کارشناسی رشته نرم افزار سال 87 دانلود
دانلود سوالات کنکور کاردانی به کارشناسی رشته نرم افزار آزاد سال 87 دانلود
دانلود سوالات کنکور کاردانی به کارشناسی رشته نرم افزار سال 86 دانلود
دانلود سوالات کنکور کاردانی به کارشناسی رشته نرم افزار سال85 دانلود
این کامل ترین تصویری است که
بشر تا حال حاضر از جهان هستی به دست آورده است. حاصل ۱۰ سال جمع آوری
اطلاعات یک تصویر سه بعدی است که شامل ۴۳ هزار کهکشان است و تا ۳۸۰
میلیون سال نوری گسترش دارد.
( مقایسه کنید با 400 میلیون کهکشان کشف شده تا امروز و 13.5 میلیارد
سال نوری گسترش )
جهت گیری سه بعدی کهکشان ها و اجرام آسمانی نیز در این نقشه مشخص شده
بنابراین با اطلاعات خام موجود می توانید یک نسخه سه بعدی از جهان را
هم تولید کنید. هر چند شاید نقشه ده سال دیگر چندین برابر شده باشد.
چرا که احتمالا هنوز اطلاعات ما از جهان هستی بسیار ناکامل است. اما
فعلا تا ۴۳ هزار کهکشان بعدی را بلدیم!
اگر می خواهید بدانید ما کجا هستیم باید بدانید که کهکشان راه شیری
تقریبا یک نقطه کوچک در وسط های نقشه محسوب میشود. فکر منظومه شمسی را
هم نکنید چون که خیلی کوچک تر از آن است که در این تصویر قابل دیدن
باشد.
عکس با کیفیت بزرگ
http://www.cfa.harvard.edu/
ملانصرالدین
در نزدیکی ده ملا مکان
مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا
گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در
آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل
به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد
و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از
هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک
پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان
آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی
آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست.
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار
حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.
دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا
یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ
نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این
بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا
روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.
نکته:
با همان متری
که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید